تبليغاتX
دل گویه

دل گویه
این دل‌گویه‌ها همه شعرای خودمه. شاید به نظرت خوب بیاد شایدم نه، چون شعرهام بدون نقد بوده. نقدم کنید.

به نام خدا

پست ثابت

ارغنون چیست؟


برچسب‌ها: ارغنون, شعر, دل‌گویه, چیست
ادامه مطلب
[ دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390 ] [ 0:18 ] [ ارغنون ]

شادی!

نه بی‌شرم‌ترین دروغ،

که وقیح‌ترین گزافه‌ی قرن است


و اعتماد!

دستاویزی‌‌ست برای تاراجت


و نکوهش!

مهر تأییدیست، بر صحّت راهت


و سکوت!

یگانه پناه‌گاهت...


آواز!

هرگز نخوان


شیون!

هرگز نکن


جاهل باش،

و جاهل بمان

باشد که عاقبت یابی...


در اطاعت امر

افساری در دست ساربان

و در برخورد، مقلّد رفتار این و آن


نخوان

نبین

نشنو

و حتی ندان...


دل نبند

و گر توانایی

لختی نمان...


و اشک...

و اما اشک...

و حتی اشک...

تو خود اشک خویشی

خزیدن ذلّت‌بار زندگی

با اشک رقّت‌بار تو 

جان تازه می‌گیرد...

پس اشک نریز...

و زنده هم نمان...

محمد مهدی ابوترابی

شانزدهم اسفند 1390


برچسب‌ها: نگون‌بخت, شعر, دل‌گویه, تاراج, رقّت, ذلّت, شادی, اشک, زندگی
[ سه شنبه شانزدهم اسفند 1390 ] [ 16:33 ] [ ارغنون ]

در خودت خوب بیندیش، «مرا»

«منِ» تو تا به کجا رفعت یافت؟


پیش دیوارِ بلندِ این تَن،

تا کجا عمق دِلَت وسعت یافت؟


با خود اندیش اگر این دیوار

رج به رج، تا به پی از هم ریزد...


تویی و این دل و این عریانی

«دلِ تو» تا به کجا نصرت یافت؟

محمد مهدی ابوترابی

پانزدهم اسفند 1390


برچسب‌ها: من, شعر, دل‌گویه, عریانی, دل
[ دوشنبه پانزدهم اسفند 1390 ] [ 11:28 ] [ ارغنون ]
به من ای تـوده‌ی امـوات، نگاهـی افکنیـنندم

وزین چَه بی‌بُن و بی‌سر، به بیرون آورینندم


در این تاریکیِ نُه‌تو، مرا محبوس می‌دارنـد

خدا را! ختـمِ این مـاتم به مَـرگـی، آفریننـدم

محمد مهدی  ابوترابی

1389


برچسب‌ها: ظلمات, شعر, دل‌گویه, توده‌ی اموات, ماتم, مرگ
[ دوشنبه پانزدهم اسفند 1390 ] [ 11:3 ] [ ارغنون ]
تو را چون آب،

چون آفتاب

تو را چون کوه،

چون تالاب

تو را چون برگ خیس ارغوان در آب

و حتی بی‌امان در خلوت و در خواب...

                 ... دوست می دارم، «منِ مرداب»


در ستایش «اوینار» عزیزم

محمد مهدی ابوترابی

روزی از روزهای سال 1390


برچسب‌ها: شعر, دلگویه, مرداب, دو
[ یکشنبه چهاردهم اسفند 1390 ] [ 11:19 ] [ ارغنون ]
انگشت گرم من 

بر تنِ کوچک و سردش، بی‌تاب

تپشی  دیگر را، 

      منتظر مانده...


قناری من! چه خوب رسم و راه این رفاقت را به جای آوردی!


چه روزهاست در یادم

که سوز و سازِ صدایت،

به آوازِ قلبِ خسته‌ام، کوک شد و...

چه شب‌هاست در پیشم،

که جای برق نگاهت 

به التیام جراحت‌های روح من 

             خالی ماند...


تو نیز رفتی و این من!

و دل سپرده به غم، قناریِ دیگرم اکنون


و امروز تنهاتر

از آنچه تا دیروز

   تصوّر من بود...

محمد مهدی ابوترابی

سیزدهم اسفند 1390

[ شنبه سیزدهم اسفند 1390 ] [ 16:20 ] [ ارغنون ]
قناری کوچک من،

      او هم مُرد...


انگشت گرم من هنوز

بر تنِ سردش

ناباورانه،

تپشی دوباره را، 

      به انتظار مانده است...


قناری من!

چه خوب،

رسمِ رفاقت به جای آوردی!


چه روزها 

که سازِ صدایت،

به آوازِ قلبِ خسته‌ام

کوک شد؛

و چه شب‌ها که نگاه خسته‌ات،

به التیام روح مجروحم

            بیدار ماند...


تو نیز رفتی،

و من

و دیگر قناری کوچکم،

     تنهاتریم 

     از آنچه 

        تا دیروز می‌پنداشتیم...

محمد مهدی ابوترابی

یازدهم اسفند 1390


برچسب‌ها: قناری, شعر, دل‌گویه, مرگ
[ جمعه دوازدهم اسفند 1390 ] [ 0:8 ] [ ارغنون ]

سلام عزیزان!

از اونجایی که خیلی از دوستان به اتّفاق بر این عقیده هستن که شعرای من یه مقدار بیش از حد به یأس و غم و اندوه و شکوه و شکایت می‌پردازه، یه چند کلمه‌ای مختصر لازم دونستم براتون حرف بزنم:

حقیقت اینه که فلسفه‌ی روی آوردن من به شعر، از جایی شروع شد که کلّی فریاد تو دلم انبار شده بود؛ به هر راهی دست دراز می‌کردم واسه تخلیه‌ی احساسات درونیم. طراحی، نقاشی، داستان، موسیقی و خیلی چیزای دیگه. اما در نهایت با آشناییم با شعر نو، مخصوصا شعر اخوان ثالث (بخاطر سبک خراسانی و شیوه‌ی حماسی سبک خراسانی) احساس کردم نیازم به اعتراض و فریاد رو می‌تونم به نحوی، از این راه تخلیه کنم.

زمانی که اولین شعرم رو نوشتم، هیچ وقت فکر نمی‌کردم شعر دومی در کار باشه. یا بعد از شعر دوم هرگز به سومی فکر نکردم.

فقط خواستم یه چیزی خلق کنم که با نگاه کردن به اون خشم خودم رو توش ببینم. همین باعث تخلیه‌ی من می‌شه.

قبول دارم! این خیلی بده که فقط تو شرایط بحرانی و بغرنج می‌تونم شعر بگم. خب مسلّماً محصول چنین شرایطی نمی‌تونه شعری بجز این باشه که شما ملاحظه می‌کنید.

امّا قول می‌دم تمام سعیم رو به کار ببندم، تا بعد از این تو شرایط مثبت هم به شعر روی بیارم.

اصلا از امروز دیگه شعر نمی‌گم (یا اگه شرایطم بغرنج شد و شعر گفتم نگهش می‌دارم) تا زمانی که یه شعر با مضمون شادتر بتونم بنویسم. 

فقط یه شعر بعد از این پستم می‌ذارم که اونم غمگینه؛ البته چون قبل از این پست گفتم (و یه جورایی برای خودم تاریخ مصرف داره) با عرض پوزش فراوان تقاضا دارم تحمل کنید.

به امید خدا بعد از شعر پست بعدیم که اسمش هست «قناری» اولین پستم مضمونش شاده. 

امضا «محمد مهدی ابوترابی»

دقایق آخر یازدهم اسفند 1390

[ پنجشنبه یازدهم اسفند 1390 ] [ 23:58 ] [ ارغنون ]

شب است و شامگاه است و شباهنگاممان ابریست

نه تنها شب - که چونان قبل -

    همه دل‌هایمان ابریست...


و گر سوی چراغی هست

دریغا! حسرتا!

حتی،

     که سوسوی امیدی نیست...


و گر نایی شنیدستی،

گمان از شادی‌ات نَبْوَد

در این غم‌خانه تا بوده‌ست

نوای از سازِ غم کوک است

و گر سازی نَه‌غَم بنواخت

        بدان از این عمارت نیست...

محمد مهدی ابوترابی

یازده آبان 1386


برچسب‌ها: غم, شعر, دل‌گویه, غم‌خانه
[ شنبه ششم اسفند 1390 ] [ 0:45 ] [ ارغنون ]
من از تو

به همین اندک قانعم

گوشی،

که بسپری به شعرهایم

و دلی - که حتی به دروغ -

ببندی بر اشک‌هایم.

محمد مهدی ابوترابی

پنجم اسفند 1390


برچسب‌ها: سنگ, شعر, دل‌گویه
[ جمعه پنجم اسفند 1390 ] [ 1:35 ] [ ارغنون ]

اشک مرا ببین

درد مرا بچین

پس جای من نشین

          قلبم شکستنی ست...

محمد مهدی ابوترابی

بیستم فروردین 1385


برچسب‌ها: اشک, درد, شعر, دل‌گویه
[ پنجشنبه چهارم اسفند 1390 ] [ 19:40 ] [ ارغنون ]

گرچه امروز

او بِرَفت

که هرگز

خاطر نرُفت 

به انبوه زندگان چو بدرود گفت

رخت از قفس تنگ زمین، 

بست و در گور خفت


او رفته و کنون، 

دانسته‌ام از او

سیاهه‌ای بلند بُوَد از ندانسته‌های من

در آنکه بود و رفت


با خویش بیندیش

چه شیرین وداعی‌ست؛

خاکستری بزیست 

و در فصل واپسین

چندان سپید گریست که شرحش نگفتنی‌ست.


در سوگ «مهدی صبح‌خیز»

محمد مهدی ابوترابی

اول اسفند 1390


برچسب‌ها: سوگ, مرگ, شعر, دل‌گویه, مهدی صبح‌خیز
[ چهارشنبه سوم اسفند 1390 ] [ 22:10 ] [ ارغنون ]

چشم باز می‌کنم


آلوده‌ام به تمامی ننگ‌ها

خرناسه‌های شب‌زدگان بی‌وقفه می‌زند

                                          بر کوس جنگ‌ها...


جنگی چنان عمیق که چون خواب خفتگان

هیچش نهایتی نبود بر نهفتگان


                               - بنهفته‌ام میانه‌ی انبوه خفتگان...


آلوده‌ام به شرم  هزاران ننگ و ننگ و ننگ

آسوده‌ام ز رزم هزاران جنگ و جنگ و جنگ

   اما... میان خویش...

        - تنها... من و... غم و... خرناسه و... تفنگ.


محمد مهدی ابوترابی

بیست و هشتم بهمن 1390


برچسب‌ها: غم, خرناسه, تفنگ, شعر, دل‌گویه, ننگ, جنگ, شرم
[ جمعه بیست و هشتم بهمن 1390 ] [ 14:58 ] [ ارغنون ]
فقط یک پیک از نگاه تو،
کنایتی از آن مستی ناب خواهد داشت

که این سال‌ها در خرابات
به جستجوی خویش مرا واداشت
محمد مهدی ابوترابی
بیست و ششم بهمن 1390


برچسب‌ها: پیک, نگاه, شعر, دل‌گویه, خرابات, صراحی
[ چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390 ] [ 23:39 ] [ ارغنون ]
خانه ویران است

خانه از پای‌بست ویران ا‌ست

ناله‌‌ها و قژ قژ از شالوده‌اش آید

گوش دار ای مرد! ای نامرد!

شیشه‌هایش تک به تک در خود ترک آبستن است ای غافلین مست!

لرزه بر اندام دارد این بنای پست

خانه از پای‌بست ویران است...

محمد مهدی ابوترابی

بیست و چهار بهمن ۱۳۹۰


برچسب‌ها: خانه, ویران, شعر, دل‌گویه, پای‌بست, شالوده, قژ قژ
[ دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390 ] [ 2:2 ] [ ارغنون ]
گفتی از عشق مگو, یار مگو

                     با من از عاشق تب دار مگو

گفتم از ماه بگیرم مددی

                    گفتی از ماهِ شب تار مگو

گفتم آیا به من اندیشه کنی؟

                    گفتی اندیشه ی بیمار؟ مگو

گفتم هر لحظه تو را یاد کنم

                    گفتی هر لحظه به من یار مگو

گفتمت فرهاد گشتم در غمت

                    گفتی از لیلی خمَار مگو

گفتم از موی تو بر دار شوم

                    گفتی از مرگ بگو دار مگو

پس به دل قصد به ترکت کردم

                    گفتی از رفتنت ای یار, مگو...

محمد مهدی ابوترابی

دوم مرداد 1385


برچسب‌ها: یار, غزل, شعر, دل‌گویه, عشق, ماه, شب, فرهاد, لیلی, خمار
[ چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390 ] [ 20:57 ] [ ارغنون ]

من بدنبال خودم می‌گردم.

من... تو دنیای تو دنبال خودم می‌گردم.


توی این دنیای اسباب بازی،

پی عکسا و مقوّای* خودم می‌گردم 


با خودم می‌گم فقط با تو قشنگترین می‌شم

مثل مردای تو قصه مرد بهترین می‌شم

گل میشم 

آب میشم 

سکه میشم 

ماه می‌شم

توی چار فصل خدا همیشه اولین میشم


راستی حکمتش چیه؟!!

که فقط دنیای تو عکسمو زیبا می‌کنه؟

منو آقا می‌کنه؟

می‌بره تا به خدا سرور دنیا می‌کنه؟


حالا... خب... بگذریم اصلاً 

چقَدَر حرف می‌زنم...

نه که فکر کنی یه وقت سرت رو می‌خوام ببرم...

نه، ولی گفتن خیلی چیزا مثل سوزنه

یهویی می‌ریزه، پرتاب میشه

تو چشام می‌پره و اشکه که بی‌تاب میشه


رک بگم بی‌تو همه سوزنا تو ذهن منن

بی‌تو و دنیای تو، چشمامو آتیش می‌زنن

دوس دارم تا ته دنیای تو دنیام بمونه

دوس ندارم خارج از دنیای تو جون بکنم...


_________________________________________

*. تلمیح دارد به شخصیت‌ مقوّایی اخیر...

محمد مهدی ابوترابی

هفدهم بهمن 1390


برچسب‌ها: دنیا, عکس, مقوا, شعر, دل‌گویه, اسباب‌بازی, قصه, تو
[ دوشنبه هفدهم بهمن 1390 ] [ 18:1 ] [ ارغنون ]
آنان که ملوّن به لون دگرانند

                                نی بنده‌ی خلقند، که در بند زمانند

محمد مهدی ابوترابی

هفدهم بهمن 1390


برچسب‌ها: بنده, خلق, شعر, دل‌گویه, ملون, لون, زمان
[ دوشنبه هفدهم بهمن 1390 ] [ 3:13 ] [ ارغنون ]
مادر...

مـادر...

مــادر...


در توانم نیست شعری... که در خور باشد

محمد مهدی ابوترابی

پانزدهم بهمن 1390

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مادر... مادر...

دل‌گویه‌ی تمامی ناگفته‌ام تویی...

محمد مهدی ابوترابی

شانزدهم بهمن 1390


برچسب‌ها: مادر, شعر, دل‌گویه, درخور, ناگفته
[ یکشنبه شانزدهم بهمن 1390 ] [ 19:25 ] [ ارغنون ]

بچّه‌ها گریانند

و عیان می‌دانند

اشک چشمان من از سوزش دستانم بود...


دست آقای معلّم... 

سنگین

اشک از چهره‌ی زردم بزدود؛


من از آن نیمه شبِ پستِ غریب

همچنان حیرانم

که به دنبال غذا می‌گشتم

تا مگر سیر شود خواهرک گریانم...


باز هم سوزش و درد

من و اندیشه‌ی بی‌بابایی

کاش آقای معلّم هم بود؛

کاش او لرزش دستم می‌دید...


همچنان در فکرم...

منم و... خواهرم و... تنهائی

نان امشب که رسید؛

کاش دیگر نرسد فردایی...!

محمد مهدی ابوترابی

هفدهم تیرماه 1384


برچسب‌ها: بچه‌ها, گریان, معلم, شعر, دل‌گویه, سنگین, اشک, نان, بابا, لرزش, خواهر, تنها, فردا
[ شنبه پانزدهم بهمن 1390 ] [ 23:50 ] [ ارغنون ]

شب چون دل مردمان شهرم ابریست

گویی که پَسِ چنین شبی جز شب نیست...


گر دست بیازی به هزاران اختر

خردک شرری در این سیه مذهب نیست...

محمد مهدی ابوترابی

ششم آبان 1386


برچسب‌ها: ویران, شهر, باد, شعر, دل‌گویه, اختر, سیه مذهب, شرر, مردم, شب
[ شنبه پانزدهم بهمن 1390 ] [ 19:21 ] [ ارغنون ]
در این تاریکی مفرط

به اندک روزنی شه‌وار گردد کنجم

از انوار 

که در این بی‌مکان از آفتابی بی‌امان در هجر و مغمومم


بتابم آفتاب! ای روشنی‌بخش! ای شفای چشم‌های تیره‌ام در دخمه‌ی تاریک

مرا از خویش و از جایی که محبوسم شناسی نیست 

که این بیغوله تا بوده‌ست 

مرا در ظلمت و فحوای تاریکش بیندودست


بتاب ای آشنایی‌بخشِ این دالان بی‌روزن

محیطم سخت آلوده‌ست، 

- چنان کز لمس انگشتان، بنموده‌ست -


همه سعیم رهایی، روشنایی، 

رستن از این بند گمراهی

و دست انگشت بر انگشت 

با سقف و در و دیوار آمیزد.

تمنّاگر به خردک روزنی پیچد 

که شاید برفروزد نور خردی، آفتابی


در آمیزم به این کوچک جهان گنگ بیهوده

که برتابم به جان این نور پرسوده


به سویت معزمم ای برملا سازنده‌ی گیتی

به نورت مؤمنم؛

ای آزمون هر آزوده.

محمد مهدی ابوترابی

پانزدهم بهمن 1390


برچسب‌ها: آفتاب, شعر, دل‌گویه, شه‌وار, هجر, مغموم, دخمه, بی‌مکان, بیغوله, تاریک, دالان
[ شنبه پانزدهم بهمن 1390 ] [ 12:25 ] [ ارغنون ]


وداعت چه ناباورانه بود

در تلخ‌ترین تپش سبز زندگی

و چه بی‌رحمانه بر شکستی این طوق بندگی...


صدایم در گلویی سوخته گم گشته می‌گرید 

نه راه رفتنش پیدا

نه تاب ماندنش برجا


من امشب در زمینی سخت تنها سخت بی‌کس سخت بی‌هم‌دم و بی‌هم‌نفس بی‌وقفه می‌میرم

من امشب تا ابد تا قهقهرا از این دیار بی‌وفایی رخت برگیرم

من امشب عمر کردم تا ثریا تا ابد تا هر چه آنجا بی‌مکانی‌‌هاست 

و تا چاه و همه مرداب‌ها پیرم

من امشب زود می‌میرم...


مرا ای آخرین خون‌بیرق گلگون مجنون، همرهی باید

مرا با خود به جای روشنی تا هر چه دورم دارد از این بی‌صدایی همدمی باید

مرا یا مرگ یا به‌زیستن به‌لیلی و به‌زندگی شاید


مرا بی‌این دمی کز گرمگاهش بر دمم ساید،

زیستن را می‌نشاید، می‌نباید. 

مرگ به از زیستن بی‌ماهتاب روی چون ماهش که اکنون پرده‌ای بر من فتاده‌ست گویی از دیوار

صدایم در گلویی سوخته گم‌گشته می‌گرید... می‌میرد

صدایم بی‌تو چون آه شباهنگام شبگرد غزل‌خوانی، ردای خون می‌گیرد

دلم با جز تو می‌میرد

محمد مهدی ابوترابی

دوازدهم اسفند 1390



برچسب‌ها: امشب, وداع, گلو, شعر, دل‌گویه, تپش سبز, زندگی, بندگی, طوق, ماهتاب, گرمگاه, مرگ
[ چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390 ] [ 16:39 ] [ ارغنون ]


تنش چون بید لرزان در غریو دیوگون بی‌شرافت باد

و دستانش

به های و ها کند گرما گدایی از لب خشک کویری در شب سرما


چه ویران‌گر طوفانیست

تو گو عزمش بود از کنه این بی‌دیانت شهر 

ز جا می‌برکند هر درب و هر دیوار

هر سقف و هر سرگیر

هر عشق، هر همراز و هر دلدار...


تنش چون بید لرزان در غریو بی‌شرافت، پرطمع، باعزم ویرانی، دروگر باد...

محمد مهدی ابوترابی

دوازدهم بهمن 1390



برچسب‌ها: ویران, شهر, باد, دیوگون, بی‌شرافت, ویرانگر, طوفان, شعر, دل‌گویه, بی‌دیانت, عشق, دلدار
[ چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390 ] [ 14:37 ] [ ارغنون ]


زندگی زیباست...

آری.

زندگی جز نکبت و جور و جفا،... زیباست!


زندگی آتشگهی دیرینه پابرجاست...

زندگی آتش‌پرستی سخت خون‌خواست؛

زندگی نامردمی را سخت کوشاست!


زندگی در بطن خود با خلق و مافیها به نجواست:

که ای انسان!

تو می‌جنگی و می‌رنجی و می‌کوشی و می‌خواهی... 

اما

در نهایت برد با ماست...

این فلک با ما و با آن هر چه در آن سخت درگیرست، درگیرست.

زندگی با ما و با جز ما و انسانی که بستیزست، بستیزست.


هر که گوید زندگی سر تا به آخر جز نگون، در آستین می‌پروراند 

می‌نداند...

زندگی یغماگری دیرینه در یغماست.

محمد مهدی ابوترابی

دوازدهم بهمن 1390



برچسب‌ها: زندگی, زیبا, آتش‌گه, نکبت, جور, جفا, شعر, دل‌گویه, انسان, یغماگر, بستیز, درگیر, جنگ
[ چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390 ] [ 12:37 ] [ ارغنون ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره‌ي من

حرفی ندارم بگم. همه حرف و چیزهایی که باید بگم تو شعرام هست. بهتره خودت از شعرام به طرز فکرم برسی. خیلی خوبه اگه خواستی از شعرهام استفاده کنی با ذکر نام این کارو انجام بدی. ممنون از حضور گرمت.
«محمد مهدی ابوترابی»

?
آخرين شعرام
امکانات وبلاگم
ابزار پرش به بالا Online User IS

امارگیر حرفه ای سایت





نهج (نهج البلاغه - نهج الفصاحه)بانک احادیث طبقه بندی شده

Page rank

فروش بک لينک
br